فیک
عشق کاری
پارت¹
شخصیت های اصلی داستان:
ا/ت-چای وون(دوست صمیمی ا/ت)-دای هیون(داداش ا/ت)-تهیونگ-خوانواده ا/ت(پدر و مادر)-بقیه که تو طول داستان باهاشون اشنا میشید.
ا/ت:چشم ابرو مشکی با موهای لخت مشکی . بدن خوش فرم با یه خال ریز زیر چشمش."خوشگل ،خجالتی و مغرور ولی نه زیاد .دانشجو رشته هنر" سن ۱۹
چای وون:بور و چشم سبز . بدن خوش فرم . با لبای تپل و گونه های سرخ"اصلا مغرور نیست به قول خودمون خاکیه.خوشگل و مهربون و ولی به کسی رو نمیده و طراح لباس دانشجو رشته هنر" سن ۱۹
تهیونگ:خودتون میدونید دیگه چی بگم فقط میتونم بگم جذاببببببببه"مغرور و با دخترا حال نمیکنه، ورزشکار" سن ۲۹
دای هیون : بدنی روی فرم کت شلواری چشم قهوه ای و با موهای مشکی"اعصابش تعریفی نداره ولی از ته دل مهربونه قد بلند " سن ۲۸
شما تو سئول زندگی میکردید پدرت صاحب یه شرکت بود و با شرکت تهیونگ یه قرارداد بزرگ بست و امشب به مهمونی تهیونگ دعوت بودید
تو امشب میخاستی با چای وون باشی اما پدرت گفت این مهمونی خیلی مهمه و باید حتما کل خانواده باشین.
تو لباسی که با چای وون خریده بودی رو پوشیدی و حسابی میدرخشیدی برادرت مثل همیشه سرد بود ولی مهمونی رو دوس داشت
وقتی وارد شدید تازه سلام احوال پرسی ها شروع شد تو رفتی طبقه بالا هوا نفستو بریده بود رفتی تو بالکن و گوشیتو از تو کیفت در اوردی و داشتی با چای وون چت میکردی از اونجایی که تهیونگ از شلوغی خوشش نمیومد و به اصرار پدرش این مهمونی رو گرفت خسته شد و اومد تو بالکن شما دوتا تنها بودید اونم بهت محل نزاشت و تو هم باهاش کاری نداشتی که یهو برادرت اومد تو بالکن تهیونگ و برادت قبلا همو دیده بودن و مقداری باهم صمیمی بودن برادرت تورو معرفی کرد تهیونگ تازه چهره ات رو دید انگار تو واسش فرق داشتی چند ثانیه بهت نگاه کرد ولی سریع فهمید که داره محوت میشه و نگاهشو دزدید برا درت و تهیونگ باهم حرف میزدن که سه تایی از بالکن خارج شدید
تو تو سالن یه کوکتل خوردی نمیدونستی توش هلو داره و به هلو حساسیت داشتی تهیونگ میخاست بهت نزدیک شه تو سرت گیج رفت و افتادی بغلش خانوادت اونور بودن تهیونگ از پله ها بردت بالا گذاشتت رو تخت و یه خدمتکار رو صدا کرد ......
پارت¹
شخصیت های اصلی داستان:
ا/ت-چای وون(دوست صمیمی ا/ت)-دای هیون(داداش ا/ت)-تهیونگ-خوانواده ا/ت(پدر و مادر)-بقیه که تو طول داستان باهاشون اشنا میشید.
ا/ت:چشم ابرو مشکی با موهای لخت مشکی . بدن خوش فرم با یه خال ریز زیر چشمش."خوشگل ،خجالتی و مغرور ولی نه زیاد .دانشجو رشته هنر" سن ۱۹
چای وون:بور و چشم سبز . بدن خوش فرم . با لبای تپل و گونه های سرخ"اصلا مغرور نیست به قول خودمون خاکیه.خوشگل و مهربون و ولی به کسی رو نمیده و طراح لباس دانشجو رشته هنر" سن ۱۹
تهیونگ:خودتون میدونید دیگه چی بگم فقط میتونم بگم جذاببببببببه"مغرور و با دخترا حال نمیکنه، ورزشکار" سن ۲۹
دای هیون : بدنی روی فرم کت شلواری چشم قهوه ای و با موهای مشکی"اعصابش تعریفی نداره ولی از ته دل مهربونه قد بلند " سن ۲۸
شما تو سئول زندگی میکردید پدرت صاحب یه شرکت بود و با شرکت تهیونگ یه قرارداد بزرگ بست و امشب به مهمونی تهیونگ دعوت بودید
تو امشب میخاستی با چای وون باشی اما پدرت گفت این مهمونی خیلی مهمه و باید حتما کل خانواده باشین.
تو لباسی که با چای وون خریده بودی رو پوشیدی و حسابی میدرخشیدی برادرت مثل همیشه سرد بود ولی مهمونی رو دوس داشت
وقتی وارد شدید تازه سلام احوال پرسی ها شروع شد تو رفتی طبقه بالا هوا نفستو بریده بود رفتی تو بالکن و گوشیتو از تو کیفت در اوردی و داشتی با چای وون چت میکردی از اونجایی که تهیونگ از شلوغی خوشش نمیومد و به اصرار پدرش این مهمونی رو گرفت خسته شد و اومد تو بالکن شما دوتا تنها بودید اونم بهت محل نزاشت و تو هم باهاش کاری نداشتی که یهو برادرت اومد تو بالکن تهیونگ و برادت قبلا همو دیده بودن و مقداری باهم صمیمی بودن برادرت تورو معرفی کرد تهیونگ تازه چهره ات رو دید انگار تو واسش فرق داشتی چند ثانیه بهت نگاه کرد ولی سریع فهمید که داره محوت میشه و نگاهشو دزدید برا درت و تهیونگ باهم حرف میزدن که سه تایی از بالکن خارج شدید
تو تو سالن یه کوکتل خوردی نمیدونستی توش هلو داره و به هلو حساسیت داشتی تهیونگ میخاست بهت نزدیک شه تو سرت گیج رفت و افتادی بغلش خانوادت اونور بودن تهیونگ از پله ها بردت بالا گذاشتت رو تخت و یه خدمتکار رو صدا کرد ......
- ۸.۰k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط